موفق بودن از اون چیزایی نیست که با زنگ اول ساعت شش صبح شروع بشه.
بیشتر وقتا با همون زنگ سومی شروع میشه که آدم با خودش میگه «باشه، پاشو دیگه».
چشمها نیمهبازه، مغز هنوز خوابه و یه صدای توی سر میگه: «امروز حالشو ندارم».
ولی با همهی اینا، از تخت میاد بیرون. همینجا اولین قدم برداشته میشه.
صبحونه همیشه کامل نیست.
یه روز نون و پنیره، یه روز فقط چای.
لباسها با عجله پوشیده میشن و توی راه مدرسه فکر میکنه امروز چه کلاسی سخته، کدوم امتحان نزدیکه، کدوم درس عقب مونده.
ذهنش شلوغه، مثل خیلی از دانشآموزای دیگه.
توی کلاس، همیشه شاگرد اول نیست.
یه جاهایی خوب جواب میده، یه جاهایی جا میمونه.
بعضی وقتا تمرکز داره، بعضی وقتا فقط به زنگ تفریح فکر میکنه.
موفق بودن اینجا یعنی وقتی چیزی رو نفهمید، تو دلش نگه نداره.
سؤال میپرسه، یادداشت میکنه، یا حداقل علامت میزنه که بعداً برگرده سراغش.
زنگ تفریح، خنده هست، حرف هست، غر زدن از درسها هم هست.
نه اینکه درس براش مهم نباشه؛ هست، ولی زندگی فقط درس نیست.
بلده چند دقیقه ذهنش رو خالی کنه تا دوباره بتونه ادامه بده.
بعد از مدرسه، خستگی خودش رو نشون میده.
میرسه خونه، یه مدت فقط میخواد هیچی کار نکنه.
گوشی دستشه، شبکههای اجتماعی رو بالا پایین میکنه، گاهی هم با خودش میگه «امروز دیگه نمیخونم».
این فکر آشناست، طبیعی هم هست.
فرقش اینجاست که یههو همهچیز رو ول نمیکنه.
شاید دیرتر از برنامه شروع کنه، شاید کمتر از چیزی که گفته بود بخونه،
ولی بالاخره میشینه.
نه با زور، نه با فشار، فقط با این تصمیم که «یه مقدارش رو انجام بدم».
درس خوندنش هم عجیب نیست.
همهچیز رو عالی نمیفهمه.
یه جاهایی میخونه و هیچی حالیش نمیشه، یه جاهایی دوباره میخونه،
یه جاهایی هم میگه «باشه، فردا».
موفق بودن یعنی همین؛ موندن وسط سختی، نه رد شدن راحت ازش.
شب که میشه، خستهست.
شاید از برنامهای که ریخته بود عقب افتاده باشه.
اما بهجای اینکه خودش رو بکوبه، به این فکر میکنه که فردا کجاش رو میتونه بهتر جمع کنه.
دفترش رو میبنده، نه با حس شکست، با حس ادامه.
این روز خاص نیست.
نه رتبه ساخت، نه معجزه شد.
اما همین روزهای معمولی، وقتی کنار هم جمع میشن، موفقیت رو میسازن.
نه یهدفعه، آرومآروم.
موفق بودن یعنی هر روز کامل نباشی،
ولی هر روز یه قدم کوچیک برداری
