تقریباً هیچ دانشآموزی از اول مسیر همهچیز رو درست انجام نمیده.
بیشتر چیزها رو بعد از کلی آزمون و خطا میفهمیم.
اشتباه میکنیم، عقب میافتیم، حرص میخوریم و بعد تازه متوجه میشیم مسئله چی بوده.
این ولاگ درباره همون اشتباههاست؛ چیزهایی که خیلیها بعداً فهمیدند، نه همون اول.
یکی از رایجترین اشتباهها اینه که فکر میکنیم باید از همون روز اول عالی باشیم.
یه برنامهی سنگین میچینیم، دو روز انجامش میدیم و روز سوم کلاً ولش میکنیم.
بعدش هم خودمون رو سرزنش میکنیم که «من اراده ندارم».
چیزی که بعداً فهمیدند این بود که برنامهی قابل اجرا خیلی مهمتر از برنامهی خفنه.
یه اشتباه دیگه مقایسهی دائمی خودمونه.
دیدن اینکه بقیه بیشتر میخونن، جلوترن یا بهتر میفهمن.
کمکم حس میکنی عقب افتادی و انگیزهت میریزه.
بعداً میفهمی هرکسی سرعت خودش رو داره و این مقایسه فقط انرژی میگیره، نه نتیجه.
خیلیها فکر میکنن اگه ساعت مطالعه زیاد باشه، یعنی همهچیز خوبه.
میشینن ساعتها کتاب جلوشونه ولی ذهنشون جای دیگهست.
بعد از یه مدت میفهمن که کیفیت خوندن خیلی مهمتر از زمانشه.
نیم ساعت درست خوندن، از سه ساعت حواسپرتی بهتره.
یه اشتباه دیگه عقب انداختنه.
همیشه فکر میکنیم «بعداً وقت هست».
درسها جمع میشن، استرس میاد بالا و یهو میبینی کار از کار گذشته.
بعداً میفهمی شروع کردن—even خیلی کم—از شروع نکردن خیلی بهتره.
بعضیها هم اشتباه میکنن فکر میکنن استراحت دشمن درسه.
یا از خستگی رد میشن، یا بهخاطر یه روز بد کلاً میزنن زیر همهچیز.
بعداً میفهمن تعادل مهمه؛ نه افراط، نه ول کردن.
یه اشتباه مهم دیگه اینه که کمک خواستن رو ضعف میدونن.
سؤال نمیپرسن، مشکل رو نگه میدارن تو دلشون.
بعداً میفهمن همون سؤال ساده میتونست کلی جلو بندازتشون.
تقریباً همهی این اشتباهها مشترکه.
فرق دانشآموز موفق با بقیه این نیست که اشتباه نمیکنه،
اینِ که زودتر میفهمه، اصلاح میکنه و ادامه میده.
هیچکدوم از این فهمیدنها بدون اشتباه به دست نمیاد.
و این کاملاً طبیعیه

